::اسیری در اثیری::
|
|
آواز رنگها |
|
|
:: آواز رنگها :: (5) بهشت من از چشمان ِآبيِ تو ميگذرد و پلِ رستگاري من ابروي توست دنيا را باور کن براي چشمان تو ساختهاند سبزتر از آفتاب آبيتر از نفسهايِ منِ عاشقات؛ و بيرنگتر از نگاهات در آب جاودي من نگاهات را در تهيترينِ جامهايات برايام بپيچ، از انگشتان ِمن جز كبوديِ پنجرهيِ تقصير نميتراود نگاهام كن در آغوشِ تهيترينِ جامهايات چهسان پُرَم (1) بنفش كه لاكِ محبوبِ تو آبي كه پيراهنِ من سفيد كه بختِ آرزوهامان سرخ كه فريبِ جَدِّ ناخلفمان زرد كه احوالپرسيِ هر روزمان سبز كه رؤيايِ شيرينِ دستنيافتهمان تو چه خدا؟ رنگات؟ (2) گفتي ستارهي كمسو برايِ من پُرسو براي تو من شهاب شدم، تو ماه! (3) «من» با «تو» زيستم «تو» با «من» «ما» با «ما» «اينها» را ميدانم اما... «آنها» از كجا آمد، نميدانم. (4) نيمكتها عاشق شدند گنجشكها رفتند چوپانها خودكشي كردند. |
||
|
#
نوشته شده در سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۸۷ساعت ۱۲:۶ ب.ظ توسط روان نویس
|
|
||