تبليغاتX
۩ اسیری در اثیری ۩
 
فقر ...

۩ درد فقر  ۩

 

بدان تا دلم منزل فقر گیرد

به از صبر منزل نمایی نبینم

:: خاقانی ::

 

نمي دانم شمائي که وبلاگ مرا مي خوانيد تا به حال طعم فقر را چشيده ايد يا نه؟

اما اين را مي دانم که لااقل فقر را از سينماي خارج و ايران ديده ايد . يا گدايان خيابان ها را در حال التماس فقط براي سکه اي ناچيز ديده ايد . نمي دانم تا به حال شده که به خاطر 25 تومان مجبور بشويد پياه به خانه برگرديد ؟ يا اينکه تا به حال برايتان اتفاق افتاده در شهري غريب در پارک بخوابيد ؟ اين مشکلها ممکن است براي هر کسي اتفاق بيفتد .

 علت اينکه اين مقدمه را نوشته ام اين است که فردي به نام محمد و مشهور به ممد آواره به قول معروف اهل هتل کارتن بود و شبها جايي براي خوابيدن نداشت . حتي خود من ديده بودم با اينکه 10 – 20 سانتي متر برف روي لحافش بود باز سرما را تحمل مي کرد اما روزي از بد روزگار که سرماي زمستان به 30- رسيده بود سرماي سخت زمستان ممد آواره را براي هميشه از دنيا رهانيد . درست وقتي که ما در گرماي بخاري هامان خوابيده بوديم به قول نيما يوشيج : آي آدمها که در ساحل شاد و خندانيد  يک نفر دارد در آب مي سپارد جان ! گرماي بخاري هاي ما نيز نگذاشت ببينيم که انساني در سرماي زمستان مي سپارد جان .

اين تنها قرباني فقر و بي خانماني نيست و قطعا شما نيز در اطراف خود به اينگونه موارد برخورده ايد اما تا به حال لحظه اي انديشيده ايد . پس مهر ، محبت ، همدوستي ، نوع دوستي ، هايمان کجا رفته است مگر نه اينکه بني آدم اعضاي يکديگرند . آيا بر ما نيست حفاظت از همنوعانمان ؟ که در آفرينش ز يک گوهريم و از يک اصليم . کمي در اينباره بيانديشيد .

من شعر زير را براي تمام فقراي جهان سروده ام و آن را به ممد آواره تقديم مي کنم .

 

:: فقر ::

 

آنگاه که در غربال ها

دنيا تکه تکه مي نمود

از درگاه چشم هامان ،

غربال ها را شکستيم

ليک

فراموش کرده بوديم

که نگاه هامان را بشکنيم .

 

تحفه آسمان چه بود ؟

جز بارش رشته هاي کبود

که پيراهني شد براي زمين

نه براي سرما

که براي پوشش ،

 

جز عطش هديه اي نبخشيد

چشمه ها با زلالي هاشان

به تن هاي خسته مردم شهر

آن هنگام که کودکي را

در سرماي زمستان

در زير بارش برف و باران

در غرش رعد و رويت برق

بي نصيب گذاشتيم

 از فروش سيمهاي ظرفشويي

کجا ؟

کجا نوشتند بي مهري هامان را

اي کاش سيمهاي دلشويي داشت با خود

آن پسرک با انگشتان کبود

که هرکدامشان

حکايتي از فقر بود .

 

آن هنگام که آرميديم در بسترهامان

در گرماي بخاري ها ،

يکبار هم گفتيم ؟

پسرکي جان مي دهد در لاي کارتن ها !

 

چه بي تفاوت گذشتيم

از کاسه هاي فقر

که به اندازه يک عمر بود

عمق هاشان ،

_ يک سکه 5 توماني _

اين بود سخاوتهامان .

کمي صادق باشيم

اين بود انساني که خدا آفريد ؟

اين بود ... ؟

 

همدردی هایتان را در قسمت نظرات برایم بنگارید

 

 

 

 

# نوشته شده در  شنبه دوازدهم شهریور 1384ساعت 8:48  توسط روان نویس  | 

۩  طراح وبلاگ : روان نویس  ۩
« استفاده و کپی برداری از مطالب کاملا مجاز است »