|
|
آسمان |
|
|
:: احوال آسمان را بايد از زمين پرسيد :: آسمان پيرزن هر روز عصر، پيرزن كنار حوض پارك مينشست و به آسمان نگاه ميكرد. مردم فكر ميكردند كه خدا را شكر ميگويد و رو به آسمان، در حال گپ زدن با اوست. گاه نيز سري تكان ميداد كه حكايت از روزگار رفتهاش را داشت. اما هيچكس به سطل سرپوشيدهاي كه هر روز با خود ميآورد، دقت نميكرد. آمدن پيرزن را ديده بودند، اما رفتن او را نه! تا آنجا كه روز بود و هوا روشن بود، از جاياش جُم نميخورد و با نگاه خاصي به آسمان و فوارهي حوض و دستهاي خود نگاه ميكرد. يك روز انگار كمي عجله داشت، شايد هم طاقتاش سر آمده بود. به محض اينكه فواره خاموش شد و رفت و آمد مردم كم شد، با اينكه هنوز روز بود، سطل را باز كرد و چند رخت چرك از آن بيرون كشيد و تند تند داخل آب حوض كرد و در آورد... 11:06 شب 25-2- 1387
شُكر باران با اينكه ارديبهشت بود، اما باران نباريده بود. همه نگران اين بودند كه محصولات كشاورزي از بين بروند و در سير كردن شكم خود، مشكل داشته باشند. عدهاي دعا ميكردند، نماز باران ميخواندند. عدهاي ديگر هم بيخيال، فقط به فكر كسب و روزي خود بودند. كساني هم كه مي خواستند از آب گلآلود ماهي بگيرند، دعا ميكردند تا باران نيايد تا در شوربا بازار بي آبي، به صيد ماهيهاشان بپردازند. آسمان نظارهگر اين نيتها بود، يك روز تصميم گرفت، ابرهاياش را بفرستد تا به جاي همهي اهل زمين بگريند. باران يكريز باريد، همه دست دعا رو به آسمان كشيدند. حتي صيادها هم! يك گربه آبكشيده هم روي ديوار كز كرده بود و رو به آسمان كه اتفاقاً سقف خانهاش هم بود، مات شده بود... چشمان هيچ گربهاي بيجهت رو به آسمان نميچرخد باران شايد رحمتِ من و تو، براياش اما شايد كفرِ تكراريِ هر سالهاش باشد... 11:44 شب 25-2- 1387 |
||
|
#
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 0:13 توسط روان نویس
|
|
||
|
|
جنگ |
|
|
:: تاريخ جنگ و جنگ تاريخي :: هر كجاي تاريخ كه ايستاده باشي كاتب روزهاي تو يك لحظه هم غافل نيست حتي وقتي رنگ پوستهامان بهانهاي براي اثبات برتريمان ميشوند و پيشاني تلخ تقدير خودي، نا خودي دوست، دشمن برادر، نابرادر را مي آفريند از وقتي كه فهميديم اگر يقهي دوست ديروزمان را كمي بيشتر بفشاريم پاهاياش شل ميشوند پيراهن سفيد پيشكش كرديم و دستهاي سرخمان را تا ميتوانستيم قلاب كرديم گفتيم اجدادمان احمق بودهاند كه با دستهاي خالي رو در روي هم ميجنگيدند و از بام، زنهاشان خاكستر ميپاشيدند سلولهاي وحشي فكرمان بيدار شدند و با دقت تمام اسباب كشتار همديگر را ساختيم درست يادم نيست و نميدانم كدامين سردار و جنگآور كدامين پادشاه جنگ را شروع كرد و گفت: جنگ شرط بقاست گفتيم نان از شما جنگ از ما! جنگيديم خون ريختيم آتش زديم و نانمان بوي علف همسايههامان را گرفت فهميديم باروت بوي علف را ميگيرد و فراموش خواهيم كرد به تعداد قطرههاي ريختهي خون همسايههامان نانهامان بزرگ و بزرگتر شدهاند باروت برادرمان شد و شبچره جنگهاي هر روزمان؛ مرزهامان سر باز كردند و حياط همسايههامان اردوگاه ابديشان شد بعدها كت و شلوار تن كرديم دستور جنگ را از كيلومترهاي دور صادر كرديم و با اشارهي يك دكمهي ناقابل هزاران دكمه از جامههاي دشمن خودساختهمان كنده شد و خونشان را به ورقهاي تاريخ سپرديم خونريزيهامان را با افتخارِ تمام با تيراژهاي سرسام آور تاريخ كرديم تا آيندگان بخوانند و بدانند مرزهاشان از چه و براي چيست! در اين برگههاي تلخ كه حالا مشقِ شبِ بچههامان شدهاند خدا ميداند چه خونهايي بيسبب فرش زمين شدهاند و اينك سرد، تنها قصههاي رنگين خواب بچههامان شدهاند از خستگي اين همه جنگ گفتيم، بس است جنگ تنها زبان مشترك نيست پشت ميزهاي بسيار قراردادهاي صلح امضا كرديم تا فراموش كنيم خونريزيهامان را اما نميدانم چرا باز ميليونها سرمايهي ريز و درشت خرج باروت و آهن ميكنيم شايد ميترسيم قراردادها، غذاي موريانهها شوند يا شايد هواي تاريخي به سرمان بزند ما صلح كرديم اگرچه اما مرزهامان هنوز هوس چاق شدن دارند و نانهامان ديگر فقط با طعم علف پايين ميروند... مؤخره از روزي كه زيادهخواهي و شهوت در آدميان جلوهگري نمود و به غلط، خويشتن را شناختند. با بهانههاي مختلف به جان هم افتادند و تا ميشد زدند و خوردند. گاه از در دوستي برآمدند و گرم، دستان يكديگر را فشردند و گاه خانه را تنگ ديگري ديدند و نبود او را گشاد خاطر! از اينرو با صفهاي طولاني رو در روي هم ايستادند و خون از سر و روي هم ريختند. چه دستهايي كه صاحبانشان را گم كردند. چه پاهايي كه لگدكوب سم اسبان شدند و چه چشمهايي كه از زور غرور و شهوتِ قدرت، پُرِ خاك شدند. آدمي در اين ساليان خونين آنچه فهميده بود، گذشتن از ديگري براي رسيدن به خود بود. از كشتهها پشتهها ساخت و راه خانهاش را از حياط دوست ديروزش گذراند. در اين سالهايي كه تاريخ به يادمان مي آورد، ميخوانيم كه ملتهايي گاه جبار و گاه خونخوار، سرنوشت ملت ديگري را به عهده گرفتند و بر آنها فرمانروايي كردند. گذشت قرنها آدم را عوض نكرد و روز به روز به سرعت و عطش مرزگشاييهاياش افزود. حلقهي مفقودهي تمام اين جنگها كه كسي متوجهي گم شدناش نشد و اگر هم شد، اعتنا نكرد؛ موجودي به نام بشر بود كه رفته رفته از خود انسانياش فاصله گرفت... 8-12-1386 ساعت 00:07 بامداد |
||
|
#
نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 12:50 توسط روان نویس
|
|
||
| ۩ طراح وبلاگ : روان نویس ۩ |
| «
استفاده و
کپی برداری از مطالب کاملا مجاز است » |