|
|
دوستی (2) |
|
|
(قسمت دوم) اشتراكها نه اختلافها به جاي اينكه بياييم اختلافها را بيابيم و بر آنها اصرار بورزيم، اشتراكها را يافته و روي آنها متمركز شويم. بنده عقيده دارم به جاي اينكه دليل پيدا كنيم كه ديگران را دوست نداشته باشيم، دليل بيابيم كه آنها را دوست داشته باشيم. چرا در دوستي فقط ميخواهيم اختلافي بيابيم و به هم ثابت كنيم كه با هم فرق داريم؟ خوب اين فرق و اختلاف طبيعي است اما نبايد اهرمي براي سركوب كردن هم و استفاده از آن براي خدشهدار كردن دوستي باشد. ممكن است كه مثلاً بنده يكسري از رفتارهاي دوستم را قبول نداشته باشم (همچنان كه او نيز شايد در اين موارد بنده را قبول داشته باشد)، اما اين دليل نميشود كه دوستيمان را با اوقات تلخي بههم بزنم. همچنان كه در اول بحث آمد، اگر هدفم از اين دوستي مشخص باشد، ديگر كمتر به اختلافها فكر ميكنم و مهم اشتراكها هستند. حسن نيت خيرخواه دوست خود باشيم. جوركش نباشيم، اما حداقل از او نزد ديگري بد نگوييم. اين عادتي است كه خيليها دارند، تا پيش كسي هستند از خوبيهاي او ميگويند اما تا طرف خداحافظي كرد، چنان شخصيت او را ميكوبند كه انگار با او دشمن هستند. در انجمني حضور يافته بودم. اعضا با آنكه طبق شناخت قبلي ميدانستم با هم دوست صميمي هستند اما هر يك نزد من از ديگري بد ميگفت. در نبود ديگري از بيسواد و اهل كلاس گرفته تا سبكمغز و رذل، نثار هم ميكردند. برايم اصلاً قابل هضم نبود. مگر ميشود آدم پشتسر دوست صميمياش اينقدر بد بگويد. البته ممكن است استدلال اينها بيان واقعيت باشد. اما چرا اين جسارت را به خود نميدادند كه جلوي هم اين حرفها را بزنند؟ اصولاً اين پشتسر حرفزدنها براي چيست؟ اگر براي اصلاح دوست است كه بايد نزد او گفت و اگر علتي غير از اين دارد از اخلاق دوستي به دور است. خاطر دارم بهار سال 83 دوستي به من گفت تو چرا فكر ميكني هميشه درست فكر ميكني؟ در جواب گفتم، بنده چنين منظوري نداشتهام. اما اگر شما اين حرف را ميزنيد، لابد چيزي هست كه خود از آن غافلام. سعي كردم روي اين حرف فكر كنم و در آخر نيز با بررسي و بازبيني رفتار خود، حق را به دوستم داد. نتيجهي اين صداقتي كه دوستم به خرج داد بسيار مطلوب بود. حداقل ديگر سعي ميكنم بر روي نظراتم بيش از حد اصرار نورزم و نسبي فكر كنم و اينكه هيچگاه فكر نكنم كه فكر درست مجرد نزد من است. خوب اگر ايشان حسن نيت نداشتند و اين حرف را پشتسر من ميزدند. نه تنها دردي دوا نميكرد، بلكه چهرهي من نيز نزد ديگران كريه ميشد. لذا دوستان بايد با حسن نيت به تعالي هم كمك كنند. انتقاد از هم ممكن است در عالم دوستي، بعضي از رفتارهاي دوستمان را نپسنديم. يا از اينكه از بعضي از حرفهاي او برنجيم. بهنظر ميرسد رويكرد عاقلانه آن است كه اين موارد را به دور از نيش و كنايه، تذكر دهيم. زيرا اگر اين اختلافات جمع شوند، در كيفيت روند دوستي ما قطعاً تاثير خواهند گذاشت. لذا بهتر است در محيط دوستي از رفتارهاي هم انتقاد كنيم. و همديگر را در معرض چالش نظرات مخالف و موافق، نسبت به هم قرار دهيم. البته لازم است كه ما قبلاً ملازمات نقد و نقدپذيري را كسب كرده باشيم. زيرا در غير اين صورت، ممكن است فرآيند انتقاد، جاي اينكه آبي براي آتش باشد، خود به آتش بيفزايد. دوست باب يا ناباب به عقيدهي بنده دوست ناباب به معنايي كه نزد عام است، وجود ندارد. نابابي از خود ماست، نه ديگري! كبوتر با كبوتر، باز با باز / كند هم جنس با همجنس پرواز. پس فراموش نكنيم كه اين خود ما هستيم كه دوستمان را انتخاب ميكنيم. يكي از مزيتهاي دوست نسبت به خانواده و فاميل، انتخابي بودن آن است. مثلا! از دست ما خارج است كه روابط فاميلي را بر اساس خواست و ارادهي خود، تعريف كنيم. زيرا جبراً هنگام تولد اين روابط نيز به ما پيوست شده است. اما در دوستي اينگونه نيست. ما مختاريم كه از بين آدمهاي جور و ناجور دوستمان را انتخاب كنيم. پس مسؤوليت رابطه با ديگران نيز متوجهي خود ماست. شخصي كه علت اعتياد خود را دوستان ناباب ميداند، از اين نكته غافل است كه خود او زمينهي نشست و برخاست با آنها را فراهم كرده است. و اينكه هماكنون ممكن است خود او نيز براي ديگران دوست ناباب باشد! آموزش قاطعيت و فراگيري آن، در رد و قبول دوستان كمك ميكند. اگر شخص قاطعي باشيم، حتي با قبول وجود دوست ناباب، ميتوانيم او را از خود برانيم. اما بعضي از افراد يا جسارات پايان دادن به دوستيهاي اين قبيل را ندارند، يا اينكه اصطلاحاً نميخواهند نزد دوست خود كم بياورند و همين سرآغاز لغزشهاي آنها ميگردد. اصولاً بازنگري در خود نه تنها خوب، بل لازم است. بايد رابطهي خود را با دوستان بررسي كنيم و ببينيم تا چه حد اين رابطه هنجار بوده است. البته نبايد معيار هنجار بودن رابطه را وضعيت فعلي خود قرار دهيم. بلكه با مقايسهها دوستيهاي موجود و دريافت معقول بودن يا نبودن آنها به قضاوت بنشينيم. تاثير دوستان بر همديگر دوستان خواه، ناخواه تحت تاثير گفتار و رفتار هم قرار ميگيرند. وقتي كه شما با كسي سالهاست دوست هستيد و ايام خوب و بدتان را با وي گذراندهايد، بهطبع طي اين سالها، با تعامل و ارتباط عميقي كه داشتهايد، يكسري از كنشها و واكنشها را بين هم رد و بدل كردهايد. گاهي اوقات حتي دوستان از گفتار و رفتار هم الگو مي گيرند. مثلاً يكجور حرف ميزنند، يكجور مينشينند، يكجور راه ميروند و همهي اينها معمولاً بهطور غيرارادي صورت ميگيرد. اگر رابطهي زناشويي را نيز نوعي دوستي فرض كنيم، ميبينيم كه در زوجهاي موفق، اين تاثير ديده ميشود. اصطلاحاً اين جملهي كليشهاي را شنيدهايد: "يك روح در دو بدن!"، به نظر من جملهي درستي است. زيرا رفته رفته زوج با هم اخت شده و فاصلهي بين آنها كمتر و كمتر ميشود. به واژهي "همسر" توجهكنيد. حال اگر اين واژه را از هم جدا كنيم، ميشود؛ "همسر". نتيجهي اين جدايي در كيفيت كلمه اثر مطلوبي ميگذارد. در كلمهي "همسر" ما با يك واژهي كليشهاي روبهرو هستيم. درواقع با ديدن اين كلمه، رابطهي زن و شوهري در ذهن متبادر ميشود، اما حالا اگر همين كلمه را به صورت "همسر" ببينيم، علاوه بر دريافت رابطهي زناشويي، مفهوم بسيار زيباتري نيز از آن در ميآيد. اگر سر را به معناي فكر و انديشه بگيريم. معناي اين كلمه به "همفكر" بدل ميشود. دور از ذهن هم نيست، همانطور كه در سطرهاي پيشين آمد، دوستان كم كم گفتار و رفتار مشابهي خواهند داشت. پس زوج موفق نيز، مثالي روحي ميشوند كه در يك بدن ميزييند. نگريستن به آينهي دوستي اگر ميخواهيد خود را بشناسيد، ببينيد در آينهي ديگران چگونهايد! در مواجه با ديگران است كه خود را ميشناسيم. لذا از دوستي ميتوانيم به عنوان وسيلهاي براي شناخت خود كمك بگيريم. بايد به عكسالعملهاي دوستان در جواب عملهاي خود توجه كرده تا نقايص وجوديمان را بيابيم. بايد دوستي را آينهاي فرض كنيم كه ما را آنچنان كه هست نشان ميدهد. اما بايد در انتخاب اين آينه توجه كنيم. اگر آينه محدب باشد، ما را بزرگتر از آنچه هستيم، نشان ميدهد و اگر مقعر باشد، ما را كوچكتر از آن چه هستيم نشان ميدهد. بايد اين آينه، تخت و بدون موج باشد تا از ما تصويري ارائه دهد كه به واقعيت نزديكتر باشد. |
||
|
#
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 9:37 توسط روان نویس
|
|
||
| ۩ طراح وبلاگ : روان نویس ۩ |
| «
استفاده و
کپی برداری از مطالب کاملا مجاز است » |