|
|
پدر مادر فرزند |
|
|
:: چالش بين پدر،مادر و فرزند :: خانواده ديگر نيازي به تعريف ندارد. همه، خانواده را درك كردهاند. ممكن است شخصي را بيابيد كه در در مكانهاي ديگري جز خانوادهي معروف (معروف را به معناي در عرف بگيريد) پرورش يافته باشد، اما همان مكان درواقع خانوادهي او محسوب ميشوند. همانگونه كه ميدانيد خانواده به عنوان مهمترين نهاد اجتماعي، يك جامعهي كوچك شده است. لذا مديريت صحيح يكي از پارامترهاي اصلي و بنياني آن است. تنها فرقاش با جامعه اين است كه جايگاهها ثابتاند. يك پدر هميشه پدر است حتي اگر فوت كند، همچنين است براي ساير اعضاي خانواده. 1. فرزندان شاكي: در بعضي از خانوادهها فرزندان احساس ميكنند كه خانواده آنها را درك نميكند. تو اين فكرند كه چرا در اين خانواده به دنيا آمدهاند؟ والدين خود را در مذاق مقايسه با والدين ديگران قرار ميدهند. مثلاً يك بندهي خدايي ميخواهد پدر مادرش باسواد باشند. دوست دارد وقتي حرف ميزند به جاي اينكه معناي كلمات ادا شده را از او بپرسند؛ گفتهاش را تكميل يا نقد كنند. اين شكاف هنگامي ايجاد ميشود كه فرزند تحصيل ميكند و دنيا را به قول معروف از نگاه ديگري ميبيند. حال فرض كنيد كه بادي به غبغب اين به اصطلاح فرهيختهي ما بيفتد. ديگر نه تنها والدين خود را قبول ندارد. بلكه در برابر آنها نيز ميايستد و سوادش را به رخ آنها ميكشد. يك روز يك بندهي خدايي در جمع ما حاضر شده بود. خودش را محقق و نويسنده ميدانست. يادم هست در لابهلاي حرفهاي خود گفت كه هر چه دارم از خودم دارم و خانواده در موفقيتام تاثيري نداشتهاند. حتي مرا تشويق هم نكردهاند. بهزعم ايشان بايد گفت همين كه ايشان فرصت تحصيل را يافتهاند و يا اينكه سرپناهي داشتهاند كه شبها آسوده بخوابند و نان پنير سبزياي كه شكمشان را با آنها سير كنند، خودش جاي شكر دارد. درست است كه به وي غذاي علمي و فرهنگي (و شايد روحي!) ندادهاند. اما لااقل مقدمات رشدش(از هر جنبه) را فراهم كردهاند. پس از انصاف به دور است كه بگويد هر چه دارم از خودم دارم. متأسفانه به دليل خلاقيت كم و به تبع آن بيكاري مفرط در جوانان ايراني؛ عدهاي فكر ميكنند كه خانواده مسؤول بيكاريشان است. انگار كار مثل يك بستهي آدامس است كه بايد براي او از سوپرماركت بخرند! و اين كار را نكردهاند. بعضي از فرزندان متأسفانه پدر و مادر خود را قبول ندارند. يك روز مردي كه در اتوبوس شهري كنار من نشسته بود؛ فرزندش را در چند صندلي جلوتر ديد. او را صدا زد. اما فرزندش با اينكه حضور پدرش را فهميد، حتي سرش را هم برنگرداند. چون پيش دوستش نشسته بود و نميخواست او پدرش را ببيند. پدر فقط سري تكان داد و هيچ نگفت! كمال بيشرمي است كه مثلاً باسواد بشوي و پدر كمساودت را تحقير كني! داستان يوسف را همه ميدانيد و نيازي به يادآوري نيست. هرچه فرزند آدم موفقي بشود. اما هميشه فرزند است و بايد قدردان پدرو مادر خود باشد. نتيجهاي كه ميخواهم بگيرم اين است كه درست است وجود فرزند معلول پدر و مادر است. اما ديگر تعهدي نيست كه تا آخر عمر او را پشتيباني كنند. توجه كنيد گفتم تعهد! در واقعيت اين حالت كمتر اتفاق مي افتد. زيرا پدر و مادر تحمل ديدن فرزند خود در سختي را ندارند. روي صحبت من با كساني است كه خود را طفيلي خانواده ميدانند. لطف همينكه وجود ما از پدر و مادرمان است را نميتوان تا آخر عمر جبران نمود. (در قرآن حتي نگاه كردن به صورت پدر و مادر عبادت است) البته اين جملات نقد برانگيزند. زيرا ممكن است كسي بگويد كه من نميخواستم به اين دنيا بيايم و جبراً به خاطر پدر و مادرم به دنيا آمدهام. اين حرف را از دهان كساني ميتوان شنيد كه در زندگي خود دچار مشكلاند و الا آدمهاي موفق هيچوقت اين حرف را نميزنند. خود ما هستيم كه مسؤول آيندهي خوديم. نميگويم كه خانواده در موفقيت فرزندان بيتأثير است. اما عامل مهم موفقيت خود شخص است. 2. والدين شاكي: ميخواهند فرزندشان همان طوري باشد كه ميخواهند و تمام خواستهها و آرزوهايشان را برآورده كند. و اگر فرزند در برآورده كردن خواستههايشان ناكام بماند، دست بر شكوه و گلايه ميزنند كه تو آرزوهاي ما را به باد دادي، ما آخر آرزو به دل خواهيم مرد و... غافل از اينكه كمتر به ظرفيتها و علاقهمنديهاي فرزندشان توجه ميكنند. اينگونه افراد كمالگرا هستند. دوست دارند كه ايدهآلشان برآورده شود. گاه نيز شكست و ناموفق بودن خود را ميخواهند با موفقيت فرزندشان جبران كنند. مثلاً پدري دوست داشته فوتباليست بشود، اما به هر دليل اين اتفاق نيفتاده است. حال از فرزند خود ميخواهد كه مطابق دستورات و تعلميات او رفتار كنند و مصمم است كه از او يك فوتباليست بسازد. درست است كه پدر و مادر همواره صلاح فرزند خود را ميخواهند و خيرخواه او هستند. اما نبايد او را مجبور به كاري كنند كه خلاف ميلي باطنياش است. زيرا تجربه نشان داده است كه معمولاً شخصي با اين ويژگيها كمتر موفقيت ميشود. اگر گفته ميشود كه اعضاي يك خانواده حرف همديگر را نميفهمند، به خاطر اين است كه بين اعضاي آن شكاف ايجاد شده است. اينقدر از هم فاصله گرفتهاند كه ديگر حتي با مهر و محبت نيز نميتوان اين شكاف را پوشاند. پس خانواده هوشيار خانوادهاي است كه اين شكافها را به خوبي بشناسد و در رفع آنها بكوشد. سردبير روزنامهاي مي گفت من تا دير وقت كار ميكنم. صفحات روزنامه را ساعت 7 عصر ميبندم. اما وقتي به خانه ميروم اگر ببينم پسرم در حال تماشاي فوتبال است. با اينكه خسته هستم، اصطلاحاً چوب كبريت لاي پلكهايم ميگذارم و با او به تماشاي فوتبال ميپردازم. موارد جالب ديگري را نيز گفت كه جهت اختصار كلام نميآورم. اما استدلال ايشان اين بود كه من نبايد اجازه بدهم بين من و فرزندم فاصله بيفتد و حقيقتاً در رفع اين فاصلهي احتمالي موفق هم بود. متاسفأنه بعضي از پدر، مادرها فرزندان خود را اصطلاحاً آزاد ميگذارند تا هر كاري دلشان خواست انجام دهند و با هر كسي كه خواستند معاشرت كنند. اين مجوز آزادي را بنا نيست كه پدرو مادر به طور رسمي اعلام كنند. حتي ممكن است روحشان هم از اين امر بيخبر باشد. اما همينكه نسبت به احوال فرزند خود بيخبرند؛ گوياي اين است كه به او اجازه دادهاند تا به هر سويي كه ميخواهد برود. آن وقت هنگامي كه فرزندشان يك شخص ناهنجار از آب در ميآيد فقط اين و آن را مقصر ميدانند. غافل از اينكه اين انگشت تقصير را در گمان خويش بهكار گيرند. جملهي زيبايي هست با اين مضمون كه: "بچهها بيگناه به دنيا نميآيند؛ بلكه بيگناه تربيت ميشوند" خوب تا حدودي تربيت ما جبري است. مگر اينكه خود قدرت تمييز بيابيم و عقلمان آنقدر رشد كرده باشد كه راه را از بيراه بيابيم. لذا ايجاب ميكند خانوادهها در تربيت فرزندان توجه ويژهاي داشته باشند. 3. پدر، مادر در تقابل با هم: هر كدام سعي ميكنند كه فرزند را در جبهه خويش عليه طرف مقابل بياورند. انگار خانواده ميدان جنگ است. پدر از بديهاي مادر ميگويد و مادر از بديهاي پدر! غافل از اينكه گستاخي بين آنها باعث ميشود فرزند نيز نسبت به آنها گستاخ شود. وقتي كه پدري دائماً مادر را تحقير ميكند و يا اينكه مادري پدر را به خاطر مشكلات مالي شماتت ميكند و او را بيعرضه ميخواند، ديگر از فرزند چه انتظاري بايد داشت؟ او احترام را ياد نگرفته است، زيرا به او ياد ندادهاند. بعداً از او انتظار دارند كه به پدر، مادر خود احترام بگذارد. فضا فضاي بياحترامي بوده و فقط تحقير را ياد گرفته است. ظاهراً محبتي بين پدر، مادر خود نديده است كه بخواهد نسبت به آنها محبت بورزد. شخصيت ما شايد تا 20-25 سالگي قابل تغيير باشد. اما بعد از آن ديگر كمتر تغيير ميكند. اين كالبد شخصيتي ديگر طي 25 سال شكل گرفته است. لذا ميباست خانوادهها در اينگونه مسائل هوشيار باشند و اساس خانواده را بر احترام متقابل بنا نهند. 4. فرزندان در تقابل با هم: بعضي از فرزندان فكر ميكنند كه پدر، مادر در حق آنها اجحاف دارند و مثلاً فلان فرزند را بيشتر دوست دارند. حتي ممكن است در خانواده احساس غريبي كنند. اين امر حتي در بچهها با سنين كم نيز ديده ميشود. ديدهام پسر سه سالهاي را كه به شير خوردن خواهر شيرخوارهاش حسودي ميكند و گاه و بيگاه مادر را در آغوش ميگيرد. متأسفانه بعضي از پدر،مادرها ناخودآگاه بين فرزندان تبعيض قائل ميشوند. به مواردي كه اصلاً فكر نميكنند، توسط فرزند سوءبرداشت شود، توجه نميكنند. مثلاً حتي بعضي از فرزندان در نحوهي احوالپرسي والدين خود توجه ميكنند و حساسيت نشان ميدهند. نتيجه اينكه خانوادهها نبايد اجازه دهند بعضي از سوءتفاهمات ايجاد شود و اگر اين اتفاق افتاد، با درايت حلاش كنند. آنچه فرزندان از آن بيزارند و از آن متنفرند، مقايسه آنها با هم است. گاهي اوقات نيز اين مقايسات جهت تحقير يك فرزند و كسب اعتبار و افتخار براي فرزند ديگر صورت ميگيرد. در اين حالت حتي ممكن است كه فرزندان نيز در برابر هم موضع بگيرند و گاه با عنوان نورچشمي پدر يا مادر همديگر را خطاب كنند و بين ايشان يك نوع حسادت و نفرت نهان ايجاد شود. لذا به يك چشم ديدن فرزندان و از هر كس با توجه به ظرفيتش انتظار داشتن امر مهمي است كه بايد والدين به آن توجه كنند. 5. فاصلهي بين اعضاي خانواده: اين فاصله در بعضي از خانوادهها خيلي كم است. نسبت به خطاهاي هم گذشت دارند و ارزش خانواده را بسيار والاتر از آن ميدانند كه با خشم و بيمهري خراباش كنند. اما در بعضي ديگر شكاف بين اعضا به اندازهاي است كه انگار با هم غريبهاند و فقط به اقتضاي همخون بودن و همخانه بودن است كه همديگر را تحمل ميكنند. پدري را ميشناسم كه اگر بگويي فرزندت كجا كار ميكند؛ نميداند. يا اينكه او در چه رشتهاي تحصيل نموده است اظهار بياطلاعي ميكند. تقصيري هم ندارد. نه فرزند مشتاق بوده كه براي او توضيح دهد و نه او مشتاق كه از وي بپرسد. يك از بندههاي شريف خدا حرف جالبي ميزند. ميگويد تو در اين دنيا ميتواني همه چيز را بهدست بياوري؛ همه چيز را بخري؛ اما نميتواني پدر، مادر پيدا كني. به قول معروف نه خاله مادر ميشود و نه عمو پدر! حرف درستي ميزند. ما در انتخاب همسر آزاديم. اما در انتخاب پدر، مادر نه! زيرا همانطور كه قبلاً هم گفتم، وجود ما معلول ايندو است. البته شايان ذكر است منظور من از پدر، مادر متوجه كساني هم هست كه شخصي را به فرزندي گرفتهاند و بزرگ كردهاند. |
||
|
#
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 22:34 توسط روان نویس
|
|
||
|
|
نردبان زندگی |
|
|
:: پيدا کردن نردبان زندگي :: راههاي رسيدن به خدا بسيار است. اين جمله را شخصيت اول فيلم مارمولک تا آخر فيلم تکرار کرد. درواقع بيان او متضمن اين نکته مهم بود که هر کسي از راهي به خدا ميرسد و بنا نيست که راه من با شما يکسان باشد. مولانا نيز در دفتر پنجم مثنوي معنوي خود اين نکته را بهخوبي بيان ميکند (البته این تعبیر من است): نردبانهائيست پنهان در جهان پايه پايه تا عنان آسمان هر گره را نردبان ديگريست هر روش را آسمان ديگريست.
نردبانهاي پنهاني که مولانا به آن اشاره داشته است، به تعبير من همان راههاي رسيدن به خدا هستند. يعني خداوند در اين جهان نردبانهايي را براي صعود ما انسانها قرار داده است و وظيفه ما تنها کشف اين نردبانها است. بايد نردبان خود را بيابيم و به آسماني که رهنونمان ميسازد، برويم. واقعاً اگر کمي هشيار باشيم، ميتوانيم اين نردبانها را بيابيم. چشم سوم نميخواهد با همين چشمها ميتوان ديد، فقط بايد نيتمان را خالص کنيم و از صميم دل، پي حقيقت باشيم. ساخت طوماري به نام هر يكي نقش هر طومار، ديگر مسلكي (مثنوي_دفتر اول _ 463) نکته بسيار ظريف و جالبي که در بيت دوم شعر ديده ميشود. اين است که مولانا عقيده دارد که هر گروهي نردباني دارد و با نردبان ديگران متفاوت است و در نهايت جايي که با اين نردبان ميتوان رفت نيز متفاوت است. نردباني که من از آن بالا ميروم مرا به آسماني رهنمون است و نردباني که ديگري بالا ميرود، آسماني ديگر. اما اگر توجه کنيم مي بينيم که همه دارند به سمت بالارفتن و تعالي به سمت آسمان تلاش ميکنند. حالا بسته به اينکه اندازه اين نردبان چقدر باشد؛ مسافتي که ما از زمين دور شده و به آسمان نزديک ميشويم متفاوت است. تقابلي که بعضي از اديان براي دين خود و دين ديگران قائلاند. از اينجا نشئت ميگيرد که معتقدند که تنها آنهايند كه حق ميگويند و مجرد نزد آنهاست. ديگران به خطا ميروند و يکتا راه خدا را آنها يافتهاند. درحالي که مولانا با اين شعر خط بطلاني بر عقيده اين گروه ميکشد (به تعبیر من). همه اديان(الهي) به خدا، معاد و زندگي اخروي ايمان دارند. پس با يک نتيجهگيري ميتوان گفت که همه آنها در تلاشاند تا با کسب رضاي الهي به قرب او دست يابند. بنابراين اين سخن خبط بهنظر ميرسد که فکر کنيم که تنها ماييم که خدا را ميجوييم و به او ميرسيم. همه يکچيز را ميخواهند، اما با زبانها و روشهاي مختلف آن را ميجويند. ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی نروم جز به همان ره که توام راهنمایی "هر روش را آسماني ديگر است"، همانطور كه قبلاً نيز گفتم، منظورش اين است که همه اين اديان آدمي را به آسمان رهنموناند. اما کيفيت اين آسمان متفاوت است. آسمان يكي ممكن است ابرآلود باشد. ديگري آفتابي و ديگري... پس ما با وسيلهاي كه انتخاب ميكنيم آسمان خود را مييابيم. حقيقت هنگامي جلوهگر ميشود كه پردهها كنار برود و فرق ميان واقعيت و حقيقت صفر شود. كساني را جمع كرده و گفته بودند در بين اين چند ستون حاضر، يكي از آنها طلاست (در صورتي كه همه طلا بودند). هر كس ستوني را چسپيده بود و ادعاي زر بودن آن را داشت. در حقيقت همه آنها در جستوجوي زر با ايمان كامل ستون خود را چسپيده بودند. مهم نبود كه كدامين آنها طلا بود. مهم ايمان ايشان بود. در بحث اديان هم اينگونه ميتوان تصور كرد. شايد فردا روزي باشد كه خداوند عزيز پرده از پردهي ما بدرد و حقيقت چون روز نمايان گردد. عاقبت ديدن نباشد دستباف ورنه كي بودي ز دينها اختلاف (مثنوي_دفتر اول _ 492) بياييد در يافتن نردبان زندگيمان دقت كنيم. اگر نردبانمان كوتاه باشد قطعا به مرحله كمتري صعود خواهيم كرد و اگر نردبانمان بلندتر باشد به آسماني بلندتر خواهيم رسيد. |
||
|
#
نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 23:5 توسط روان نویس
|
|
||
| ۩ طراح وبلاگ : روان نویس ۩ |
| «
استفاده و
کپی برداری از مطالب کاملا مجاز است » |