تبليغاتX
۩ اسیری در اثیری ۩
 

::اسیری در اثیری::

پست آخر

:: پست آخر :: 

 

باسلام حضور تمام دوستان خوبم.

این وبلاگ از این تاریخ به بعد دیگر به روز نخواهد شد.

حق نگهدار.

# نوشته شده در  شنبه 12 شهریور1390ساعت 11:46 بعد از ظهر  توسط روان نویس  | 

:: سکوتِ سیب ::

 

پرسيدم

در دستان من چيست؟

سکوت کردی...

و ندانستي

سيبي را در دستانم فشرده ام...

 

مهر 88

# نوشته شده در  جمعه 20 اسفند1389ساعت 12:34 بعد از ظهر  توسط روان نویس  | 

افیون ماه

:: افیونِ خاکستری ::

 

دي‌شب ماه، دهان‌اش

بويِ تندِ افيون مي‌داد

سهمِ آسمان‌اش را حتي شنيدم

 

پايِ قمار باخته است...

حالا...

شاعر باشي يا نه؛

ماه فقط ماه است!

 

شهریور 88

 

 

 

 

# نوشته شده در  جمعه 13 اسفند1389ساعت 6:15 بعد از ظهر  توسط روان نویس  | 

آفتاب مدام

:: آفتابِ مدام ::

 

 پابرهنه روي برف‌ها دويدم

ردِ پاهايِ مرا بگيري...

افسوس من رفته بودم

و آفتابِ مدام...

تو را هرگز به من نرساند!

 

 

# نوشته شده در  پنجشنبه 28 بهمن1389ساعت 8:34 بعد از ظهر  توسط روان نویس  | 

آوازِ سنگ

:: آوازِ سنگ ::

هیچ رودی

آوازی را که از کوه یاد گرفته است...

نخوانده از این شهر نمی‌رود!

جز آوازی که از سنگ‌هایِ آبی شنیده است!

سنگ‌ها هم گاهی عاشق می‌شوند!

اما...

رود

همیشه

صدای‌شان را گم می‌کند...

 

                 ۸۹-۱۰-۱ ساعت ۴:۵۵عصر

 

# نوشته شده در  چهارشنبه 1 دی1389ساعت 5:2 بعد از ظهر  توسط روان نویس  | 

کودکی

:: وقتي براي دلتنگي­ها ::

 

خيلي وقته تو وبلاگ مطلب ننوشتم و فقط اشعار كوتاه‌ام رو منتشر كردم. اما تو اين پست، مطلبي كه مي‌خوام بنويسم به‌خاطر دغدغه‌ايه كه دوست دارم در ميان بگذارم. با تشكر از وقت و حوصله شما.

بچه كه بوديم زندگي بيشتر مي چسپيد. هفت سنگ، تليه بازي، اسم فاميل، قايم باشك، لنگه و... بخش هايي از زندگي ما هستن كه هر وقت به عقب برگشته ايم، لبخندي زده ايم و گاه سري به نشان افسوس تكان داده ايم كه يادش به‌خير...

ياد كودكي‌ها و كودكانه‌هامون به‌خير...

آدم برفي هايي كه به خاطرش سرما مي خورديم.

سرسره هايي كه بارها زمين مي خورديم و باز دوست داشتيم سر بخوريم...

خيلي جالبه آدما وقتي كوچيكن دوست دارن بزرگ بشن، ولي وقتي بزرگ ميشن باز دوست دارن به دوران كودكي برگردن. من احساس مي كنم بيشتر ما ي چيزي انگار تو كودكيمون جا گذاشتيم كه همش دوست داريم برگرديم عقب! نمي دونم شايد معصوميت ماست، شايد سادگي و بي شيله پيله بودن ما و... با چند تومن پول كه ميشد يك خوراكي بخريم خوشحال مي شديم. عيدا كه عيدي مي گرفتيم فكر مي كرديم خيلي پولدار شديم!

كاري به الان ندارم كه بيشتر خانواده ها بچه هاشونو محدود مي‌كنن و نميگذارن برن بيرون، بازي كنن، با هم‌سناشون باشن. اونا هم توجيه‌هاي خودشونو دارن. اما كودكي بيش‌تر ما با بازي‌هاي قشنگي گذشت كه الان بخشي از خاطره‌هاي فراموش نشدني ما هستن!

 

 اين يك واقعيته، آدما هرچي بزرگ ميشن به همون اندازه‌اي ك دايره‌ي ارتباطي‌شون بيش‌تر ميشه، ارتباط‌شون با اطراف كم‌تر ميشه. نيازي به تذكر نيست، طبيعيه كه اين اتفاق ‌مي‌افته. خرج زندگي و مسؤوليت و... همه‌ي اينا دست به دست هم ميدن و آدم رو يه جورايي تو خودشون گرفتار و منزوي مي‌كنن. منظور من از اين حرفا اينه كه دركنار كار و مشكلات و... وقتي هم براي باهم بودن با كساني كه دوستشون داريم صرف كنيم.

مشكلات زندگي، درس، كار، قسط، وام، دغدغه فكري؛ همه اينا رو قبول دارم. اما يعني ما اونقدر درگيريم كه نمي‌تونيم حداقل هفته‌اي نه اصلا ماهي يك بار با دوستامون دور هم جمع بشيم. بخنديم، خاطره‌هامون رو مرور كنيم و ساعتي خوش باشيم؟ كسي هست بدش بياد از شاد بودن؟

 

 

به‌نظر من مشكل ما درگيري روزمره نيست. مشكل ما فراموشيه. بعضي وقتا يادمون ميره چه دوراني داشتيم. با كيا مي‌رفتيم بيرون با كيا مي‌خنديدم و... مشكل ما اينه اجازه داديم مسائل روزمره رو دوستي‌هاي ما تاثير بگذارن. مشكل ما اينه كه بعضي وقتا بدجور به خودمون جو مي‌ديم. اي من اين‌جورم وقت ندارم هزارتا بدبختي و بيچاره‌گي دارم، اي بابا تو هم حس داري، كي حس داره و...

چند سال پيش دوتا از بهترين دوستاي من داشتن برا ارشد مي خوندن. قبل اين‌كه بخوان برا ارشد بخونن، هميشه با هم بوديم ولي تو اون مدت، ارتباط ما كم‌تر شده بود ولي من احساس نمي‌كردم كه ارتباطمون كم‌رنگ شده!! چون هر هفته بعدازظهر يه روز باهم بوديم. زنگ مي‌زديم، اس‌ام‌اس مي‌زديم، مي‌رفتيم بيرون، گپ مي‌زديم موسيقي گوش مي‌كرديم و... هر دو دوست من نتيجه زحمتشون رو هم ديدن و تو دانشگاه‌هاي خوب سراسري هم قبول شدن. اما درس‌خوندن و كنكور، ارتباط اونا رو قطع نكرد! اونا برنامه‌ريزي داشتن. هم به درس خوندشون رسيدن هم باهم بودن‌هاشون رو حفظ كردن.

تمام لحظه‌ها، باهم بودن‌ها... همه، بخشي از نقاط خوب و خاطره‌انگيز زندگي ما هستن..

 

# نوشته شده در  سه شنبه 23 آذر1389ساعت 5:45 بعد از ظهر  توسط روان نویس  | 

پلاک 77

:: پلاك 77 ::

 

بايد يك روز بنشينم

برايِ تمامِ داشتن‌هاي‌ام گريه كنم

به پاي لنگم

و قلبي كه خانه‌اش را گم كرده است!

 

بايد حتي جايِ چشم‌هايِ تو گريه كنم

سير

افسوس كه نمي‌شود...

 

# نوشته شده در  چهارشنبه 17 آذر1389ساعت 0:28 قبل از ظهر  توسط روان نویس  | 

۩  طراح قالب : روان نویس  ۩
« استفاده و کپی برداری از مطالب کاملا مجاز است »