|
|
موازی اما متنافر |
|
|
:: موازی اما متنافر :: چند ماهي ميشد كه هر روز روي سيمهاي برق مينشستند، گاه گاه نيز هريك، فارغ از ديگري با صداي بلند ميخواند. نه اين حال آن را ميپرسيد و نه آن، حال اين را! فقط چند ساعتي روي سيم مينشستند و به خيابان و آدمها زل ميزدند. حتي نميدانستند كه ديگري، همجنسشان است يا نه! از بزرگترها شنيده بودند كه نبايد به كسي اعتماد كرد. با اينكه حسي درونشان را چنگ ميزد و ميگفت، پا پيش بگذار و طرح دوستي بريز. اما هيچيك پا پيش نميگذاشتند. حتي بعداً فهميدند كه زل زدن به خيابان و آدمها، بهانه است. به خاطر هم است كه روي سيم برق، ساعتها مينشينند و ترانههاشان از دم عاشقانه بودهاند. بعداً فهميدند، اگر با هم ميخواندند، صدايشان دو برابر ميشد. اما به روزگار رفتهي خود كه نگاه ميكردند، ميديدند؛ حتي سعي نكرده بودند يك كلام هم صحبت كنند. كسي چه ميداند؟ شايد...
شاعرانگيهاي دنيا بسيار اما دلشان قدر ستارهها تنگ است من تو را در اين چند سال نادانسته، ديدم و نديدم و تو مرا دانسته ديدي و نديدي... من از رسيدن گفتم تو از رفتن من جادهها را سوي تو كج كردم هر رفتني را رسيدن تو اما دست ردّت روي جادهها هنوز تا هميشه ماند... بيخبر از تو بيخبر از من بيخبر از ما دنيا، سالها گذشت نه من تو را پرسيدم نه تو مرا پرسيدي دنيا گذشت من دير فهميدم آنچه بايد ميفهميدم نگفتنها و نشنيدنها را، ناگاه روزگار پاي تقدير نوشت، و هيچ واژهاي، جز تقدير شاهد جداييمان نشد... 30 - 4 - 1387 ساعت 11:55 شب. |
||
|
#
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 22:49 توسط روان نویس
|
|
||
|
|
سه سالگی روان نویس |
|
|
:: سهسالگي رواننويس :: نميدانم در اين چند سال من به پاي رواننويس سوختهام يا او به پاي من؟ من از آن اويم يا او از آن من؟ من عاشق اويم يا او عاشق من؟ من هواي او را دارم، يا او هواي مرا؟ نميدانم اگر يك روز رواننويس بزرگ شود و مرا ترك كند، خداحافظي و جدا شدن براي او سخت است، يا براي من؟ نميدانم واقعاً نميدانم، چرا از بين اين همه موجود جور و ناجور رواننويس را انتخاب كردم؟ و رواننويس هم مرا؟ اما ميدانم، در اين چند سال چه بحثها كه كردهايم، چه انگشتها كه در دهان فروبردهايم و انگشت اشارهمان را طوري قلاب كردهايم كه يك علامت سؤال شود... سه سال گذشته است. من سه سال پير شدهام و رواننويس، سه سال به جوانياش نزديك شده است. رواننويس شايد يكي از وفادارترين دوستان من بوده و است. درد دلهاي زيادي با هم داشتهايم و واقعاً روزگار شيرين و پرخاطرهاي را با هم طي كرده ايم. اما نميدانم سال بعد هم آيا باز با هميمايم، يا بيهم هر كدام در كنجي، گرفتار روز و روزگار شدهايم... ۳-4-1387 ساعت 11:55 شب. |
||
|
#
نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 15:41 توسط روان نویس
|
|
||
|
|
علتهای بیدلیل |
|
|
:: علتهاي بيدليل :: مادرم ميگويد الله اكبر از دانههاي تسبيحاش ليز ميخورند و دانههاي تسبيح، كوچكتر از آنند كه خدا را بگويند؛ در دل بگو، مادرم گفت و من در دل، اما دلام كوچكتر از آن بود كه خداي مادرم ميخواست! مادر! دانههاي تسبيحات از دل من بزرگترند و خدايات از خدايام. بيهوده باقيات صالحات نتراش پاهاي برگشتام برهنهاند و دستهايام بيجهت تا ناكجا تاخوردهاند و هنوز تا هميشه فرزند معلولات پروانهيِ عاشقِ علتهايِ بيدليل شده است... 23-1-1386 ساعت 00:59 بامداد. (11) وقتي دلتنگ ميشوي فرقي ندارد آسمان مهتابيست يا صاف ماه هم فقط قرصي نورانيست فقط يك مشت واژهي تكراري در سوژهها و فكرهاي تكراري با توست حتي صبح كه بيدار ميشوي آواز گنجشكهاي پشت پنجره يا چك چك شير آب را هم نميفهمي... 12-3-1387 ساعت 11:24 شب. (13) سايهات را هر قدر هم كه پشت پا بيندازي آفتاب كه دورت بزند، پيش پايات، به تو و روزگارت خواهد خنديد. 13-3-1387 ساعت 3:07 ظهر. (49) تو را كدام واژهي عاشقانه، مست ميكند؟ بگو تا سطرهاي نچيدهام را مست واژهات كنم... 13-3-1387 ساعت 3:09 ظهر. (77) لب جامات را در لب جامام بگذار و دنيا را در تهماندهي جامي خلاصه كن... نازنينام دنيا آنقدر بزرگ هست كه به هيچجاياش بر نخورد دستانات را در دستانام آنقدر گره بزن و لبانات را در لبانام آنقدر آب كن كه سر تا پا ناچيزتر از آن باشد كه نشناسم... 27-2-1387 ساعت 3:11 ظهر. (52) دوست داشتن سند نميخواهد بوسه چيدن سبد نميخواهد هر چه فكر ميكنم، دنيا هم براي عشقِ ما، بد نميخواهد. 14-3-1387 ساعت 4:50 ظهر. |
||
|
#
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 0:10 توسط روان نویس
|
|
||
|
|
اشاره به انگشت اشاره |
|
|
:: اهميت انگشت اشاره :: اگر انگشت اشاره نبود، باز هم وقتي ميان سؤالهاي به و نابهجاي دنيا به تناقض ميخورديم، ميتوانستيم فكر كنيم؟ باز هنگامي كه از باران شهريور و بيمناسبتياش، تعجب ميكرديم، ميتوانستيم انگشتي به جز انگشت اشاره در دهان فرو كنيم؟ هنگامي كه در ارتباط بين دين و دنياي مدرن جواب سؤالي را نميدانستيم، ميتوانستيم به جمجهي خود بكوبيم؟ ميتوانستيم آيا، سرِ كلاس اجازه بگيريم و به دستشويي برويم؟ اصلاً اگر انگشت اشاره نبود، باسواد ميشديم؟ امكاناش بود كه از معلم نپرسيم و درسها را قبول شويم؟ دادن نشاني چه؟ ميتوانسيم نشانيِ يك گلفروشي را به خواستگار اطوكشيده يا نشاني يك شيريني فروشي را به برادري بدهيم كه بعد 10 سال، قدم آشتي با برادرش برداشته است؟ آيا باز بزرگترها سوژهي تكراري «اشغاله؟» را براي كودكاني كه انگشت اشارهشان هميشه در دماغشان بود، تكرار ميكردند؟ بچه كه بوديم، معني «اشغاله؟ي» بزرگترها را نفهميديم، بزرگ هم كه شديم، باز معناياش را نفهميديم و طبق عادت به بچههايمان همان كلمه را گفتيم. اگر انگشت اشاره نبود، قابلمهيِ خاليِ شيري را كه براي ماست، داغ كرده بوديم، چگونه ميليسيديم؟ در جايگاه شهود دادگاه، وقتي قاضي ميخواست، مجرم را شناسايي كنيم، انگشت ديگري شهامت شهادت داشت؟ آيا مردي ميتوانست با گوشي تلفني كه شمارهگيرش چرخان است، شمارهي خانهي مادرزناش را بگيرد و از زناش بخواهد كه چمدان معروف را به خانهاش بازگرداند. كمي كه دقيق ميشويم، ميبينيم انگشت اشاره در زندگي ما نقش بزرگي دارد، اما كمتر به آن اشاره كرده يا ميكنيم. اصلاً ما به چه چيزي توجه ميكنيم؟ به خود كلمهي توجه چه؟ به آن هم توجه ميكنيم...؟ |
||
|
#
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 23:0 توسط روان نویس
|
|
||
|
|
عشق به طبيعت و صدا |
|
|
:: عشق، فقط عشق به انسان يا خدا نيست :: پرسيد يكي كه عاشقي چيست؟ گفتم كه مپرس از اين معاني [1] پرسي تو ز من كه عاشقي چيست؟ روزي كه چو من شوي بداني [2] سال 86 در باب عشق (انسان و انسان، انسان و خدا) تحقيق كردم. البته بيشتر در زمينهي ادبيات و نگاه ارباب ادب فارسي بود. به نتايج بسيار خوبي هم رسيدم. نكتهي جالب توجه در مطالعهي اين منابع اين بود كه اكثر آنها عشق را در تضاد با عقل آورده بودند، تا آنجا كه حتي عشق را سلطان و عقل را بنده فرض گرفته بودند... علاقهي بنده به دانستن در اين زمينه، باعث شد تا در منابع ديگر نظير روانشناسي و پزشكي نيز دقيق شوم. كوتاهانه اينكه حاصل برداشت بنده اين بود كه بيشتر منابعي كه بنده دردست داشتم عشق را در زمينهي انسان به انسان (بين زن و مرد) و انسان به خدا جسته بودند. اما متاسفانه در منابعي كه در دست بنده بود، جنبههاي ديگر عشق ناديده گرفته شده بود كه در مقالهي حاضر قصد بيان بعضي از اين جنبهها را دارم. عشق به طبيعت اگر به منابع روانشناسي_عرفاني هندي توجه كنيد، درخواهيد يافت كه اينها عشق را در زمينهي انسان_طبيعت نيز جستهاند. مثلاً «كريشنا مورتي» در كتاب «فراسوي خشونت» از غرق شدن مشاهدهگر و مشاهده شونده در هم، سخن ميگويد. «اُشو» نيز در كتاب «شكوه آزادي» اين ايده را بسط ميدهد و عقيده دارد هنگامي كه ما به يك گل سرخ نگاه ميكنيم، بايد مشاهدهگر و مشاهده شوندهاي وجود نداشته باشد. يعني اين دو آنقدر در وجود هم نفوذ كرده باشد و آنقدر با هم آميخته باشند كه نتوان مرزي بين اين دو قائل شد. يك گل سرخ هم ميتواند مشاهدهگر باشد، هم مشاهده شونده! البته منوط به اينكه ما قدري روح خود را پرورش داده و به فرآيند مشاهده با ديد وسيعتري بنگريم. به نظر بنده زيباييهاي طبيعت، ارتباط نزديكي با ملاكهاي زيبايي فطري ما دارد. منظور اينكه حس لذت بردن از طبيعت، فطري بوده و از زمان تولد، ضميمهي وجود ما بوده است. پس اگر من عاشق طبيعت نباشم، ممكن است تحت تاثير عواملي باشد كه به دست خود يا محيط بوده است. عشق به صدا توصيه ميكنم فيلم «سكوت» [3] را ببينيد. يا اگر در گذشته ديدهايد، اينبار با نگاه ديگري تماشا كنيد. در اين فيلم، شخصيت اصلي داستان (خورشيد) پسر نابينايي است كه عاشق صداست. در اولينهاي فيلم، او از صف دختراني كه نان ميفروشند، ناني را ميخرد كه بيات است. در جواب اين رفتارش ميگويد، كسي كه نان را به من فروخت، صداي خوبي داشت. خورشيد، براي كار مجبور است سوار اتوبوس شود و مسيري را تا محل كار خود (يك مغازهي ساخت آلات موسيقي سنتي) بپيمايد. در اين مسير براي اينكه جذب صداي زيبا نشود، گوشهاي خود را با پنبه ميپوشاند تا صدايي نشنود. اما در چند مورد نميتواند در برابر صداي زيبا مقاومت كند و دنبال ايشان راه ميافتد. در اين فيلم، خورشيد به بازار مسگران ميرود و به آنها توصيه ميكند كه چكشهاي خود را ريتميك بزنند. (البته نوع ريتمي كه توصيه ميكند، در جاي خود قابل بحث است كه موضوع بحث ما نيست). خورشيد صدا را فقط نميشنود، بل حس ميكند، آن را به درون خود راه داده و اجازه ميدهد با تار و پود وجودش درآميزد. دو سال پيش دوستي چند سمفوني از بتهوون برايام آورد. گوش كردم و به او گفتم كه از اينها خوشام نيامد. او در جواب گفت، نگو خوشام نيامد، بگو گوشام با اين صدا غريبه است. از آنجا كه گوش تو با اين صدا آشنا نبوده، نتوانستهاي آن را به درون خود راه دهي و از شنيدن آن لذت ببري! حالا كه چند بار اين سمفونيها را گوش كردهام، ميبينم كه حق با دوستام بوده است. نكتهي قابل توجه اينكه، هنگامي كه آدمي چشمان خود را ميبندد، صداها را بهتر ميشنود. در فيلم «سكوت»، «خورشيد» به دختراني كه در اتوبوس در حال حفظ كردن شعر هستند، ميگويد، چشمانتان را ببنديد تا اشعار را بهتر حفظ كنيد. اين مورد را بنده در كوهستان تجربه كردهام. وقتي كه كنار رود مينشيني و چشمانات را ميبندي، هم تمركزت بيشتر ميشود و هم حظي كه از صداها ميبري. فيلم ديگري كه به نظر من براي تقويت حساسيت آدمي، در شنيدن صداهاي اطراف مفيد است، فيلم «پنج» [4] است. من دريا و صداي موجهاي دلانگيزش را از نزديك تجربه كردهام. اما بعد از تماشاي اين فيلم بينظير، احساس ميكنم، در ديدار بعديام با دريا، دقت بيشتري داشته و حظ بيشتري ببرم.
چرا عاشق ميشويم؟ به نظر بنده، سوا از مباحثي كه در باب فطرت انساني است، «زيبايي» عامل مؤثر و كليدي براي عاشقي است. ما معمولاً جذب زيبايي ميشويم و حسي در درونمان ما را به سوي آن ميكشد. البته زيبايي مفهوم عامي است و در نظرگاههاي افراد، معاني گوناگوني دارد. ممكن است بنده چيزي را زيبا بدانم و ديگري زشت! زيرا تعاريف ما از زيبايي برگرفته از حالات دروني ماست و بسته به عواملي است كه در شرايط مختلف كسب كردهايم. تلويحاً ميتوان گفت زيبايي با «ارزش» رابطهي تنگاتنگي دارد. زيرا به نظر من، معمولاً ارزشهاي نيك، زيباييآفرينند. مثلاً در حيطهي انساني، در يك جامعه ديني، ديندار بودن يك ارزش است و از اينرو شخص ديندار نيز شخصي زيباست. اما ممكن است دينداري در جامعهي ديگري ارزش نباشد و به تبع آن منجر به زيبايي نيز نشود. بزرگي ميگفت در سالهاي بين1360 تا 1370 ثروتمندي در ديدگاه بعضي افراد (در ايران) ارزشي خوشآيند نبود و مردم به مسائل ديگري به غير از ثروت اهميت ميدادند و كسب آنها برايشان زيبا بود. اما اكنون ثروت تبديل به يك ارزش شده است و ثروتمندي به طبع بسياري از ما زيباست. همانطور كه گفتم انسان وقتي ميتواند عاشق شود كه در كنار عوامل ديگر، جذب زيبايي شده باشد. مثلاً اگر من عاشق صداي رودخانه هستم، نشان از آن دارد كه صداي رودخانه در نظر من زيباست. (هر چند كه ممكن است در نظر ديگري صداي گوشخراشي داشته باشد.) اگر كسي از سكوت لذت ميبرد، براي اين است كه سكوت را قبلاً تجربه نموده و زيبايي آن را درك كرده است. چه در باب انساني و الهي و چه در باب طبيعت و مسائل ديگر، هنگامي كه ما با زيبايي برخورد ميكنيم، ناخودآگاه عاشق ميشويم، بيآنكه بدانيم! البته تعريف بنده از عاشق شدن گونهي ديگري است. اينكه شخصي بگويد من تپشهاي قلبام در مواجه با زيبايي تندتر ميشوند، يا اينكه من دلْتنگِ زيبايي ميشوم، از نظر بنده شايد نشانههاي عاشقي باشد اما كافي نيست. من عاشق به كسي ميگويم كه با زيبايي احساس خوبي دارد. با او به رضايت خاطر ميرسد و احساس ميكند كه در درون خود او را حس ميكند. قابل توجه اينكه بنده زيبايي را به كائنات بسط ميدهم و در تك تك اجزاي دنيا ميبينماش. احتمالاً در مستندهاي حيوانات ديدهايد كه چگونه دانشمندي تمجيد حيواني را ميگويد و با او بازي ميكند. در حالي كه اگر ما آن حيوان را ببينيم، چندشمان ميشود. لبّ كلام اينكه زيبايي فقط در انحصار عشق انسان به انسان يا انسان به خدا نيست و در نظرگاه اشخاص، تعابير و مصاديق مختلف و متفاوتي دارد. البته آنچه گفته شد، تنها انتزاعي از عشق، عاشقي و زيبايي بود. بحث دربارهي عاشقي، تعريف عشق و مصداقهاي آن، هم جذاب و هم گسترده است كه هم از حوصلهي مطلب خارج است و هم نگارندهي اين سطور، دانش كافي در اين باب، ندارد. پينوشت: [1] مولانا، ديوان شمس. [2] عطار نيشابوري، غزليات. [3] نويسنده و كارگردان: محسن مخملباف. [4] نويسنده و كارگردان: عباس كيارستمي. |
||
|
#
نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 21:22 توسط روان نویس
|
|
||
| ۩ طراح وبلاگ : روان نویس ۩ |
| «
استفاده و
کپی برداری از مطالب کاملا مجاز است » |