تبليغاتX
۩ اسیری در اثیری ۩
 
سیب سبز

:: سيبِ سبز ::

 

تنهايي ام را در آسمان جا گذاشتم

و با سيبي سبز

سراسيمه

گرداگرد اين جهان را گشتم

جاده ها دور برگردان نداشتند

و من رفتم

بي که بفهمم

چه قدر از تو دور مي شوم...

 

# نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 17:46  توسط روان نویس  | 

:: چراگاه ::

 

 

 

 

نمي‌دانم

      در اين چرا گاهِ دنيا

          چرا؟

               گاهِ من

                       گاه

                  دير مي‌شود...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

# نوشته شده در  جمعه دوم بهمن 1388ساعت 19:2  توسط روان نویس  | 

ناكجا

:: ناکجاتر از زمين... ::

 

 

 

 

 

 

 

 

به هر جاي اين دنيا هم که دل ببندي

باز...

دل ات تنگ است...

 

ظهر 26/7/88

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

# نوشته شده در  شنبه نوزدهم دی 1388ساعت 15:31  توسط روان نویس  | 

:: ناگهان خاموش ::

 

(1)

آخرين بار

سراسيمه

پنجره را بستي

و در من مرد!

نگاهي كه هرگز زاده نشده بود...

(9)

هميشه مي‌رسد

با همان نگاه معني‌دارش

مرگ!

نگاهي كه

به قيمتِ يك عمر «بودن» تمام مي‌شود

و دستانِ تو

كه از دستان‌ام مي‌افتند...

 

# نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 21:6  توسط روان نویس  | 

شاید کمی مایل تر

:: شايد كمي مايل‌تر ::

 

(23)

ماشينا هم شعور دارن

سربالايي رو از سرپاييني تشخيص ميدن

مثلِ آدما جوش ميارن

مثلِ آدما يخ مي‌زنن

سبقت مي‌گيرن

جلو مي‌زنن، عقب مي‌مونن...

ولي مثلِ آدما يه دنده نيستن...

 

(43)

با چشمايِ بسته رفتم

با چشمايِ بسته اومدم

و ندونستم

چشما برا ديدنن، نه بستن!!

 

# نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 21:22  توسط روان نویس  | 

:: خیابان های بی طرف ::

 

خدا را می شود در بند بند خیابان های شهر

جست

دید...

حتی خیابان هایی که بی طرف

می روند و می آیند...

چشمان بسته هیچ گاه نشانه خوبی برای ندیدن نیست...

گیرم به چشمان ات دروغ گفتی

با لرزش دستان ات

 دل ات

چی می کنی...؟

 

عمقِ دستان ات را گود بالا بگیر

مطمئن باش عاشقانه

کسی

سال هاست

تو را می خواند...

سال هایی که حتی نبودی!

سال هایی که هنوز «ایسم» ها

چشمانِ اعتقادت را پر نکرده بود

و بهانه ای برای عاشق شدن داشتی...

 

7-8-88   ساعت 12:00 صبح

 

# نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 12:3  توسط روان نویس  | 

:: دي‌ان‌اي ::

 

(6۵)

ديروز ردِ لكه‌اي را در آستينم گرفتم

و فكر كردم؛ «ننگِ» معروف است

نه!

ردِ خونِ انساني بود كه كشته بودم‌اش

و دي‌اِن‌اِي‌اَش نمی‌دانم چرا

شبيهِ خودم بود!!

 

 

# نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 7:10  توسط روان نویس  | 

۩  طراح وبلاگ : روان نویس  ۩
« استفاده و کپی برداری از مطالب کاملا مجاز است »